مژدگانی

 

روز جهانی وبلاگ

روز جهانی وبلاگ به محمد علی ابطحی مبارک. 

روز جهانی وبلاگ به زیتون خانم ، خورشید خانم، شهاب تیرتپر ،آرش صاحبان اولین وبلاگهایی که خوندم مبارک.

روز جهانی وبلاگ به حسین درخشان هم مبارک 

روز جهانی وبلاگ به تمام کسانی که نوشتن رو دوست دارند مبارک

به تمام کسانی که وبلاگ می نویسند یا در ذهنشون حرفهای برای نگفتن دارند 

به تمام کسانی که می نویسند مبارک

و به تمام کسانی که از نوشتن و نوشتن ها می ترسند نامبارک باد

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٩ - مژده

مذهب علیه مذهب

زهرا ، یکی از مذهبی ترین زنان فامیل ، پسری 14 ساله دارد.

پسری که به تشویق مادر تابستان را در مسجد محل به یادگیری قران و حدیث می گذرانده.

پسرک مدرسه راهنمایی را تمام کرده و در دبیرستانی اسم و رسم دار ثبت نام شده.

زهرا از گفتن خوبی ها و عجایب مدرسه سیر نمی شود:

- مدیر مدرسه جلوی پای پسرم بلند شد.

- مدیر مدرسه تمام مدرسه را به پسرم نشان داد.

- مدیر مدرسه از وجود چند مشاور در مدرسه خبر داد.

- مدیر مدرسه به کتابخانه خوب مدرسه می بالید.

زهرا گفت و گفت و گفت و گفت.

و من ناخودآگاه پرسیدم:

راستی دبیرستان ، دبیرستانی با جو مذهبی است.

و زهرا معصومانه جواب داد:

خدارو صدهزار مرتبه شکر ، نه

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٩ - مژده

انسانم ارزوست

در زدند؛ گفتم بفرمایید. پسرکی سر به پایین از لای در آمد توی اطاق. و همینطور که سرش پایین بود در رو بست ، برای چند ثانیه پشت به میز  و رو به در ایستاد که یعنی دارم در رو می بندم. اما لرزش شونه هاش چیز دیگه ای میگفت. اروم برگشت طرف من و با اشاره من روی صندلی روبرو نشست. 

پاشو انداخت روی پاش و به من نگاهی کرد.

گفتم: سلام

گفت: سلام من یه مشکلی دارم.

سرش رو بالا آورد و با چشمای سیاهش غمگین ترین نگاه ممکن رو نثارم کرد.

خواست حرف بزنه اما اشک نمیذاشت. یه قطره اشک از گوشه چشمش غلط خورد پایین و روی گونه اثر سیاه مداد چشم رو روی گونه اش جا گذاشت.

گفت من قبلا پیش دکتر فلان رفتم.

دکتر فلان روانپزشک بود.

گفت: دکتر بهم گفت که اگه میخوای خوب بشی و واقعا پسر پسر بشی و دیگه نگی دختری، باید به دخترها نگاه کنی و توی ذهنت باهاشون سکس داشته باشی. چند روز  که این کار رو بکنی عادت میکنی که به دخترها علاقه داشته باشی.

اینو که گفت ساکت شد. سرش رو انداخت پایین. دستش رو برد سمت صورتش و همینطور که موهاش رو با انگشت پشت گوش میذاشت با کف دست یواشکی اشکاش رو پاک میکرد.

پرسیدم: خوب؟ انجام دادی؟؟

سرش رو تندی اورد بالا و گفت : خاله من هرزه نیستم. خاله من هرزه نیستم. خاله به خدا من دخترم. به خدا من دخترم.چرا دکتره به من این حرف رو زد؟؟ من یک بار این کار رو کردم اما خاله به خدا من هرزه نیستم.

گفتم: می دونم. اما بعضی ادمها هستند حتی اگر پزشک باشند. و مثل اونها شدن برای تو سخته خوشگل خانم. 

سرش رو تکون داد و لبخندی زد.

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٩ - مژده

پلیس ، مشروب ، قانون

شب بود. شب دوشنبه. یعنی یکی از خلوت ترین شب های شهر. ده دقیقه ای وقت  داشتم تا قطار بعدی. روی پله های ایستگاه سمت خیابان اصلی ایستادم. زمین خیس بود و شاید خیسی بارون و سردی هوا علت خلوتی بیشتر خیابون هم بود.

کنارم روی پله ها دو مرد ایستاده بودند و از شیشه های قهوه ای آبجو آروم آروم سر می کشیدند.  دو مامور پلیسی که کنار ایستگاه قدم می زدند ایستادند و به سمت دو مرد اومدند. دو مرد با دیدن پلیس شیشه ها رو پشتشون قایم کردند. اما دیر شده بود. پلیس شیشه ها رو گرفت و آروم در سطل  کنار خیابون انداخت و دفترچه جریمه رو در آورد. مرد اول کمی از دوستش دور شد و زیر لب ناسزایی گفت:

F*** off

F*** off

پلیس که مشغول نوشتن جریمه بود سرش رو بالا آورد و اخمی به مرد اول کرد. مرد عصبانی تر شد و داد زد : 

F*** off , who the hell are you to tell me what to do? 

پلیس گفت: 

فحش نده. 

مرد گفت: 

F*** off, you bloody idiot

پلیس گفت: 

ناسزا به پلیس جریمه داره ، فحش نده. مودب باش. 

مرد عصبانی تر شد و با دست ضربه ای به سینه پلیس زد. 

پلیس به آرومی دستبند رو از کمربندش باز کرد و گفت: 

شما به خاطر کتک زدن پلیس و ناسزا به پلیس در حین خدمت بازداشتید. 

مرد ناسزایی داد و همراه دو پلیس رفت. 

مرد دوم که کناری ایستاده بود منتظر شد تا پلیس دور بشه و اونوقت به آرومی زیر لب گفت: 

F*** off 

من به سمت سکوی قطار رفتم. 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٩ - مژده

خوره ای شبیه من

توی زندگی خیلی اتفاق میفته که دوستی یا رفیقی باعث رنجشت بشه. 

خیلی میشه که غریبه ای چنان ناراحتت کنه که تا مدتها دلگیر باشی. 

خیلی میشه که رفاقتی دیرینه به تلخی تموم میشه و کام و جانت تا مدتها تلخ میشه.

اما هیچ کدوم به نظر من به اندازه تلخی ِ بدی و نامهربونی خانواده نیست.

وقتی مادرت ، خواهرت، پدرت ، برادرت ، فرزندت ، پدریا مادربزرگت و یا حتی خاله ، دایی و عمه و عموت بهت بدی میکنن قسمتی از هویت تو بهت بدی میکنه، تو در بدی اونها شریکی  و اون زشتی قسمتی از هویت و شخصیتت خودت هم هست. نمی تونی با یک "گور باباش " یا " به درک" سر و ته قضیه را هم بیاری. تو نمی تونی به خودت بگی " گور بابات" یا "به درک". نمی تونی دیگه ادعا کنی که هویتت رو دوست داری ...............

اینجاست که به قول صادق هدایت زخم هایی بر میداری که مثل خوره در انزوا روحت رو میخوره و وقتی نگاه میکنی می بینی که خوره شکلی شبیه خودت داره. 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٩ - مژده

قرآن مسیح

مرد خیلی نگران بود. 

میگفت جونش در خطره اگه برگرده ایران. 

می گفت کسی که از اسلام خارج بشه حکمش مرگه.

می گفت مسیحیه و با اعتقاد و علاقه مسیحی شده. 

قاضی اما حکم اخراج صادر  کرده بود. و اعتقادی به این نداشت که مشکل جانی ممکنه مرد را تهدید بکنه. به گفته قاضی لزومی نداشت که مرد اعلام کنه که مسیحی شده و می تونست به راحتی در ایران زندگی کنه. 

مرد اما خیلی نا آروم بود. میگفت دلش میخواد مبلغ مسیحی بشه و میخواد دیگران رو هم به آیین مسیح دعوت کنه. 

قاضی کاغذی درآورد و گفت : طبق بررسی های انجام شده مسیحیان در ایران مشکل جانی به خاطر دینشون ندارند. 

مرد نتونست خودش رو کنترل کنه بلند شد و فریاد زد: 

بابا به پیر به پیغمبر به ابوالفضل به قرآن اگه من برگردم منو میکشند چرا نمی خواید قبول کنید. 

مترجم محکم لب هاش رو گاز گرفت تا جلوی خنده اش رو بگیره. 

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٩ - مژده

یک سوزن به خود و یک جوالدوز به دیگران

زن با مانتو و مقنعه معمول ایران توی اطاق انتظار نشسته بود ، کنارش نشستم. نگاهی به شکم برجسته اش انداختم و گفتم: کی ایشالا به دنیا میاد؟ 

گفت: تا دو هفته دیگه 

گفتم : به سلامتی و لبخندی زدم

زن نگاهی به لبخندم انداخت و گفت : اینجا رو دوست داری

گفتم : تا حدی که یک مهاجر میتونه دوست بداره آره . چطور؟

گفت: من از اینها متنفرم، اینها خیلی با من به خاطر حجابم بد رفتار میکنند. 

گفتم: متاسفم.  کجا زندگی میکنی؟

محله ای رو که گفت از نا امن ترین محله ها بود. محله ای که اغلب پناهندگان افریقایی و خانواده های بیکار ساکنشند. 

گفتم: خیلی متاسفم . اما این شهر که پر از ادمهای محجبه است.  توی بیمارستان چی؟ 

گفت: نه مسئولها و کارمندهای اینجا خیلی عالیند. مردم محلمون ازارم میدن

گفتم: زبان بلدی

گفت: نه

گفتم : اینترنت داری

گفت : نه

گفتم: روزها چیکار میکنی

گفت: از 7 صبح تا 6 بعد از ظهر تنهام تا همسرم بیاد هیچ دوستی هم ندارم. 

گفتم: متاسفم که هنوز برامون اعتقاد و پوشش و ظاهر مقدمه بر انسانیت. 

گفت: ما توی ایران اصلا اینطور نیستیم. با همه خیلی خوب برخورد میکنیم. 

چیزی نگفتم. 

گفتم : چطور اذیتت میکنن 

گفت: ایرانی ها که محلم نمی ذارن اینها هم با من حرف نمی زنند. 

چیزی نگفتم

گفت: مدتی کلاس زبان می رفتم و برای معلممون که اصالتا انگلیسی بود گفتم که اینجا رو دوست ندارم. اون هم با من همدردی کرد و گفت محله مناسبی رو برای زندگی انتخاب نکردم. نمی دونم چیکار کنم. 

چیزی نگفتم

گفت : اینها هیچ کدوم آدم نیستند. هیچی بلد نیستند ، خیلی پستند، ما توی ایران خیلی با همه خوبیم. 

باز هم چیزی نگفتم. 

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٩ - مژده

شیرین

دخترک با موهای لخت طلایی و پوست گلی و چشمهای طوسیش شباهتی به ایرانیها نداشت. اما اسمش شیرین بود Sheerine. نتونستم جلوی کنجکاویمو بگیرم پرسیدم اسمت کجاییه؟

لبخند زد و گفت پرشین Persian ،

گفتم ایرانی هستی.

گفت نه اما مادرم این اسم رو جایی شنیده بود و خیلی خوشش اومده بود. من شدم شیرین و باز هم لبخندی زد. 

به شیرینیش لبخندی زدم.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٩ - مژده

سرفه فارسی

توی اطاق انتظار نشسته بودم و مجله ای رو ورق میزدم، آدمها می اومدند و می رفتند و من سرگرم خوندن مجله بودم که یک باره کسی سرفه کرد. صدای سرفه ایرانی بود. فارسی بود. سرم رو چرخوندم سمت مردی که سرفه می کرد و یواشکی نگاه کردم ببینم ایرانیه یا نه. نمی شد از ظاهرش فهمید که یکباره مسئول بخش صدا زد:‌ آرش کاشانی.و مرد ِ سرفه ایرانی بلند شد رفت سمت اطاق.

درست فهمیدم سرفه ها فارسی بود.

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٩ - مژده

عشق سادیستی

وقتی برای اولین بار عـــــــــــاشق شدم یه دختر نوجوون بودم ، شاید 15 ساله.

عشقی که شاید توی یک مدت کوتاهی شکل گرفت ولی سالها دل کوچولوی من رو درگیر کرد.

از اون عشق نافرجام و نامهربون سالها میگذره. سالهایی زیاد.

دیشب بعد از سالها خواب اون عشق نوجوونی رو دیدم ، توی خواب با اینکه من دیگه اون نوجوون نبودم و اون عشق برام فقط یک خاطره کهنه قشنگ بود ، عشق نامهربون دوره نوجوونی هنوز نامهربون بود.

آهی کشیدم و از خواب بیدار شدم.

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٩ - مژده